خاطرات:

" اگر با آمدن خورشــید بیدار شویم ؛ ‌نمازمــان قضاست "
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٠/۱۴
رهبر معظم انقلاب به او نشان شجاعت داد و سید شهیدان اهل قلم او را «ببر کوهستان» نامید. هر چه از خودش پرسیدیم، او از دیگران گفت. صحبت هایش را پیراستیم تا توانستیم او را به شما بنمایانیم. او خود شهیدی است زنده. ـ اولین باری که نام امام را شنیدم

از همان جوانی، آثار امام و رساله امام را افراد بی ادعایی که اصلاً مسئولیتی هم نداشتند، به ما می رساندند. یادم هست یکی از اینها که بعدا هم شهید شد، کارش چوپانی بود؛ می آمد قم و اطلاعیه های امام را می آورد. سواد چندانی نداشت. فقط اکابر خوانده بود و بعد، در درگیری با ژاندارم های رژیم شاه در خیابان شهید شد. اینها کسانی بودند که سال ها قبل از انقلاب، ما را با امام آشنا کردند.

ـ توکل، بهترین سلاح ما

در جنگ، کمتر با اسلحه کار می کردم؛ ولی قبل از جنگ، خیلی با اسلحه سر و کار داشتم. در کردستان اسلحه زیاد بود. من هم با آنجا ارتباط داشتم و هر کسی اسلحه ای داشت، با اسلحه اش تمرین می کردم. حتی قبل از انقلاب، برای درگیری با رژیم شاه هم با اسلحه سر و کار داشتم. بعد از انقلاب، اسلحه بیشتر به دستم رسید. البته دیدم که همة کارها را با اسلحه نمی توانم انجام دهم. در خیلی از عملیات ها رزمندگان ما از سلاح استفاده نمی کردند و بیشتر ترجیح می دادند از اسلحة دشمن استفاده کنند. شاهد بودم که با «الله اکبر»ها سلاح را از دشمن می گرفتند؛ حتی در شلمچه، حلبچه و کانی مانگا، هم سلاح ها را از دشمن می گرفتیم.


 البته هر زمان که با توکل می رفتیم، می توانستیم و هر وقت که درد تکبر گریبان گیرمان می شد، دست خالی برمی گشتیم. هر زمان که بهترین سلاح دستم بود، توکلم کمتر بود. این را خودم به تجربه دریافتم. یکبار که رفته بودیم شناسایی، چند نفری بودیم از جمله شهید قنبری. دو گروه بودیم. شهید یونسی هم با یکی از بچه ها رفته بود شناسایی. او هماهنگ می کرد، بعد با ما تماس می گرفتند که عراقی ها فلان جا هستند. من و شهید قنبری هم با یک موتور رفتیم. آنجا یک کلاش همراهمان بود که به یکدیگر تعارف می کردیم و کسی برنمی داشت.

گاهی هم با چوب می رفتیم به جنگ با دشمن. یکی از دلایلش این بود که می خواستیم روحیة بچه ها را تقویت کنیم. می خواستیم بگوییم دشمن آنقدر ضعیف است که با چوب به جنگ او می رویم. سلاحمان الله اکبر بود. فرمانده گردان که بودم، وقتی مانور داشتیم، می دیدم که بچه ها با شعار الله اکبر می آیند و سلاح هایشان خالی است. مو بر بدن هایمان سیخ می شد. خودم معجزه الله اکبر را دیده بودم. چون این حالت را دیده بودم، می گفتم حتماً در عملیات ها بچه ها باید فریاد الله اکبر را داشته باشند. در ضمن کسی که فرمانده بود، اگر سلاح دستش بود، باعث می شد وقتش گرفته شود.

ـ میمک، سخت ترین شرایط در کوهستان

کوهستان، دشت و ارتفاع و... برای بچه ها چیزی به نام شرایط یا لحظات سخت، معنا نداشت. در والفجر 9، شهدای ما خونشان نرسیده به زمین، یخ می زد. خدا رحمت کند شهید اسحاقی را. بچه شیراز بود. فرمانده گردان بود و من در خدمتش بودم. ایشان تعریف می کرد چون امکانات ما خیلی ناچیز بود، وقتی هلی برن می شدیم بالای ارتفاعات، یک گونی ساندیس می گرفتم دستم که دست خالی بالا نیایم. بچه ها مثل اینکه یک خودکار دستشان گرفته باشند، تیربار به دست می دویدند. دست ها طوری یخ زده بود که روی ماشه نمی چرخید. ما اینگونه با متجاوز می جنگیدیم. ولی اصلاً هیچ کس نمی گفت سخت ترین شرایط. وقتی به هم می رسیدند، می گفتند فلانی مژده مژده؛ حالا نزدیک ترین دوستش شهید شده بود، ولی حرفی از شرایط سخت نمی زد و خوشحال بود و ناراحت بودند که خودشان هنوز مانده اند. فکر می کردند شاید راهی باز شده که بعد از او نوبت خودشان باشد.

شاید بدترین خاطره و لحظه ام در همان «میمک» باشد که بچه ها در محاصره بودند. شهید یزدان شریف به من بی سیم می زد که فلانی چکار می توانی بکنی و من وقتی می خواستم بروم، شهید کلهر می گفت فلانی اگه الآن بروید و احساسی عمل کنید، شما هم از بین می روید و هیچ کاری از دستمان برنمی آید. سخت ترین لحظات من لحظه ای بود که دوستم پشت بی سیم از ما کمک می خواست و ما نمی توانستیم کاری کنیم و اگر هم می خواستیم کاری کنیم، به غیر از اینکه خودمان را فدا کنیم، هیچی نمی شد.

محاصره بودیم، اما بچه ها اصلاً احساس نمی کردند که محاصره هستند. می گفتند ما آمدیم بجنگیم و بمیریم؛ فقط اسیر نمی شویم. ما در میمک درخواست کردیم با توپ برامان غذا و سلاح بفرستند. خرج توپ را خالی می کردند و به جای آن غذا می گذاشتند. آن موقع این نبود که بگوییم شرایط سخت است و غذا نمی رسد. نزدیک یک هفته بود که بچه ها ریشه علف می خوردند و راضی بودند.

ـ مادرم گفت باید بروید جبهه

مسئله ای که ما همیشه مد نظر داشتیم این بود که ببینیم حضرت امام(ره) چه می فرمایند. یادم هست که پای تلویزیون بودیم. تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشتیم. امام پیام دادند. مادرم گفت که فردا هر دوتایتان (من و برادرم) باید بروید جبهه. امام اینگونه بود؛ پدر و مادر رزمنده ها و خود رزمنده ها همه منتظر بودیم که امام چه می گویند. این گونه عمل کردیم که جواب داد. اگر واقعاً پیرو ولایت باشیم، مطمئن باشید که کار پیش می رود و قطعاً موفقیم. ولی اگر هر کسی برای خودش نظر بدهد و تکروی کند، کار از پیش نمی رود. در کردستان، خواسته و ناخواسته با کوموله ها درگیر بودیم.

ـ در حلقه محاصره و کمین مزدوران

عملیات والفجر 8 قرار بود در فاو انجام شود و ما نیز یگانمان مأموریت داشت. آن موقع ارتباطات خیلی ضعیف بود. مثل امروز نبود که انسان می تواند هر لحظه با هر جا تماس بگیرد. چون از قبل اطلاع داشتم و دوستان صحبت کرده بودند، وقتی از حج برگشتم، یک روز در منزل ماندم و حرکت کردم طرف منطقه عملیاتی پاوه. شب عملیات شده بود و من فرداش رسیدم آنجا. چند تا پاتک در خدمت بچه ها بودم. یک تویوتا وانت داشتیم با راننده. هر کار می کردیم که راننده پشت فرمان بنشیند، قبول نمی کرد. دم غروب بود. عجله داشتیم و باید برمی گشتیم کرمانشاه. برادرِ خانم ما در میمک مجروح شده بود و اسیر شده بود که به دلیل آن معلولیت آزادش کرده بودند. یازده ماه اسیر بود. جزء 24 نفری بود که سال 64 آزاد شد. با عصا راه می رفت. وضع ناجوری داشت. کمتر از ده روز بود که آمده بود. توی این گیر و دار دیدم چند نفر هم می خواهند برگردند. برگه مرخصی داشتند. هر کاری هم کردیم، راننده پشت فرمان ننشست. بنده خدا سرباز بود. برادر خانم من هم حالش خیلی بد بود. باید تنها می نشست جلو. او را با آن وضعش از عراق آزادش کرده بودند و واقعاً توان اسارت را نداشت. نشست پشت وانت و آن دو نفر مجروحی که همراه ما بودند، جلو نشستند و هفت ـ هشت نفر هم پشت سوار شده بودند. آمدیم به طرف سه راه پاوه تا برویم کرمانشاه.

آن زمان گروه های کوموله و دمکرات ها خیلی کمین می زدند. خطرات تهدید می کرد. غروب بود و ما سعی می کردیم خیلی سریع از آن منطقه رد شویم. اگر سه ـ چهار نفر بودیم با ماشین خیلی سریع می رفتیم و از منطقه عبور می کردیم. ولی چون ماشین سنگین بود، یواش راه می رفت. این دمکرات ها هم بعد از عملیات آمده بودند، کمین گذاشته بودند و منطقه را آلوده کرده بودند. چند دقیقه بعد که حرکت کردیم برای دوستان صحبت کردم که اگر قرار باشد کمین بزنند، بهترین حمله و دفاع این است که سریع ماشین را از معرکه نجات دهیم. توی این صحبت ها بودیم که بارنگام را رد کردیم. رسیدیم ارتفاعاتش. جاده پرپیچی دارد. ارتفاع دارد و لب جاده هم پرتگاه است. توی همین صحبت ها دیدم یک نور از بالای کاپوت رد شد و پشت سرش تیربار کلاش را زدند. ماشین فقط تیر می خورد. برادر خانم ما فقط یا حسین(ع) و یا زهرا(س) می گفت. گاز ماشین را گرفتیم. هر لحظه منتظر بودم که آرپی جی بزند به ماشین. یک لحظه اگر کج می رفتیم ماشین پرت می شد پایین دره. دنده سه ماشین هم ریپ می زد و نزدیک بود خاموش شود. با همین وضعیت از مهلکه خارج شدیم. معمولاً وقتی کمین می زدند، کمین دوم هم داشتند؛ آن طرف هم جلو می گرفتند و اصلاً نمی گذاشتند فرار کنی. با این وضعیت سه راهی پاوه به طرف کرمانشاه ماشین را نگه داشتیم. در عقب را که باز کردم مثل اینکه پر آب باشد، پر از خون بود. بچه ها همه آش و لاش شده بودند. یکی شهید شده بود. یکی تیر خورده بود. برادر خانم ما هم سه تا تیر خورده بود. فقط استخوان و پوست مانده بود ازش. می خواستیم آنها را ببریم. هر کاری می کردم یکی با ما بیاید، کسی نبود برویم پاوه. قبل از پاوه هم کمین زده بودند. اکثر جاهای ماشین تیر خورده بود. ماشین خاموش شد و دیگر روشن نشد. یک آمبولانس بچه های جهاد آمده بود. به راننده اش گفتم: آقا مسئولیت ماشین با من. بردارید برویم. مجروح ها رو گذاشتم توی آمبولانس. آمدیم توی روستا که گفتند اینجا کمین زدند. بچه ها هم داشتند شهید می شدند. حالشان خیلی وخیم بود. بعضی از کردهای منطقه دور ما را گرفته بودند. یکی می خندید. یکی شوخی می کرد. گفتم مشکلی نیست. یک روز جنگ تمام می شود، اما بعد از جنگ، شما هم تمام می شوید. آنها می دیدند که ما سرگرم جنگ و همه جا درگیر با دشمن هستیم، مثل دزدها یک آرپی جی یا تیرباری می زدند و فرار می کردند. اینجور مزاحمت داشتند. بیرحمانه بچه های ما را می کشتند. خدا رحمت کند شهید شیرودی را، توی سخنرانی سال 60 فرمودند که منطقه پاوه منطقه ای است که منافقین آموزش هایی که توی آمریکا دیده بودند، آنجا روی بچه های ما تمرین می کردند. زمین را می کندند و بچه ها را تا زانو می گذاشتند توی خاک، کنار لانه های مورچه ها و موریانه ها. مورچه ها و موریانه ها به جانشان می افتادند و ریز ریز از بدنشان می خوردند تا اینکه شهید می شدند. اینجور بچه ها را آزار می دادند. آدم های بی رحمی بودند.

ـ مقابله به مثل با دشمن

ما معمولاً جنگ روانی انجام می دادیم. آن زمان در محور قصر شیرین، خسروی و سر پل ذهاب، مسئول محور بودم. آنجا خودرو داشتیم، سه یا چهار تا آمبولانس و دو ـ سه تا وانت و چند ا موتور داشتیم. صبح زود قبل از اینکه هوا روشن بشود باید می رفتند و نیرو می بردند برای استحمام و غذا آوردن. هنگامی که در مهران عملیات انجام شد باید کاری می کردیم که از فشار مهران کم شود. برنامه ای آنی ریختیم که یک عملیات ایذایی انجام شود؛ با همین امکاناتی که داشتیم. هر جا امکاناتی گیرمان می آمد، مثل آثار باستانی ازش محافظت می کردیم. این مهمات را نگه می داشتیم برای جنگ روانی و عملیات ایذایی. اولاً دو ـ سه شبانه روز با همین خودروهایی که در اختیار داشتیم، با چراغ روشن بوق می زدیم، می آمدیم و می رفتیم. شب تا صبح این راننده ها در تردد بودند؛ از قصر شیرین، از سر پل ذهاب و خسروی. می گفتم هر کسی می تواند با موتور یا ماشین بیاید و برود. این کار خطرات زیادی هم داشت. چون زیر تیر مستقیم بود. روز، تردد زیاد می کردیم و شب ها، بیش از حد بوق می زدیم و داد می کشیدیم. به یک حالتی که بگویند مثلاً یک ستون دارد می آید. این کارها را که کردیم، آن طرف، تدارک یک عملیات ایذایی را هم می دیدیم. شناسایی خوبی هم داشتیم. آنجا یک حالتی بود که مجال داشتیم تا بررسی کنیم کجا باید کار کنیم. رفتیم و به نزدیک ترین منطقه به دشمن رسیدیم. خمپاره صد، آرپی جی هفت، تیربار گرینف و کلاش برده بودیم با یک رادیو ضبط و نوار و مارش حمله و یک بلندگوی دستی که باطری هایش را هم نو کرده بودیم. ده الی پانزده نفر بودیم. دو نفر تیربار با مهماتش و دو نفر آرپی جی با مهماتش و بعضی هم با کلاش تقسیم شدیم. در یک کیلومتری که نزدیک ترین جا به دشمن بود، جا را طوری تعیین کرده بودیم که اگر دشمن سریع عکس العمل نشان داد، نتوانند ما را بگیرند. توی یک ساعت معین، مثل ساعت یک بعد از نصف شب، مارش حمله را روشن کردیم. پشت بلندگو و همراه با سلاح های رسامی که داشتیم، زدیم به خط دشمن. قصدی هم نداشتیم که بگیریمشان یا برویم داخل آنها. همین کار را که کردیم آنها احساس کردند که ما عملیات گسترده ای انجام دادیم. تمام منطقه را بسیج کردند برای آنجا و آن شب تا صبح آتش ریختند و همان شب تماس گرفته بودند مهران چند تیپشان را کشانده بودند آنجا.

لحظه تحویل سال

بهترین روزگار ما توی سال تحویل آن زمان بود. گفتیم هر چه سلاح داریم همه را سر دشمن می ریزیم و تا آنجا که در توان داریم همه را به هدف می زنیم. لحظه تحویل سال، همزمان که رادیو اعلام می کرد، به طرف دشمن شلیک کردیم. آن روز دشمن اسیر ما شده بود و تا غروب مهمات می ریخت تا اینکه مثلاً متوجه شد ما جشن گرفته ایم.

از این قبیل کارها و شناسایی ها و کمین ها بسیار داشتیم، اما بهترین و شیرین ترین را اگر بگویم همین جنگ روانی و ایذایی و جابجایی وضعیت بود. کار جنگ را اینگونه بچه ها پیش می بردند. با حداقل امکانات، حداکثر کار را انجام می دادند و مأیوس نبودند. دنبال این نبودند که به مسئولان بگویند امکانات. می گفتند، ولی آن گونه نبودند که بگویند امکانات نیست، پس کار تعطیل. با همان امکانات، کار می کردند تا بقیه اش برسد.

یادم هست در عملیات نصر هفت در محاصره بسیار شدیدی بودیم، تماس می گرفتند می گفتند وضعیت چطوره؟ می گفتم: وضعیت خوب، عادی، پس اون کد یک و دو را برای ما مثبتش کن. گفت: می گن همان هایی که خانه ما هستند. می گفتم که آره خانه ما را دزدیدند، ما تو خانه دوم هستیم. این طوری بود که یک ارتفاع را از دست داده بودیم. ولی توی بی سیم می گفتیم وضعیت عادی است. این کارها برای این بود که دشمن نگوید اینها روحیه ندارند. اینگونه بچه ها می جنگیدند. الآن متأسفانه توی این دوران هر کسی می خواهد هر کاری بکند، اول می گوید امکانات. می گوید بودجه و فلان و فلان... حالا با همین بودجه و امکاناتی که در اختیار داری چهار تا خانه شهید را سر بزن، دعوتشان کن، چهار تا جوان را دور خودت جمع کن و...

ـ جنگ فرهنگی، مهم تر از جنگ نظامی

جنگ با صدام و دشمنی که از مرز حمله کرده بود خیلی ساده تر بود. چون به هر حال ما پشتمان ایران بود و شهرهایمان و مردممان و در مقابل، عراقی ها و دشمن. ولی کوموله ها اینگونه نبودند. در عین حال آنها هم عددی نبودند.

اما این جنگ سیاسی و فرهنگی از آن جنگ نظامی خیلی بدتر است. در آنجا تکلیف ما معلوم بود که هر کجا دشمن را دیدیم بزنیم و بکشیم. ولی الآن طوری در خانه شما جنگ راه انداخته اند که خود شما نمی دانید چه کار باید بکنید. کسی هم جرئت ندارد به فرزند فلان مسئول چیزی بگوید. استکبار اکنون دارد مستقیماً در خانه هامان، در شهرها و کوچه و خیابان هایمان با ما می جنگد. آمریکا به این نتیجه رسیده که جنگ نظامی نمی تواند با ما کاری بکند. اگر احساس می کرد موفق می شود، قبل از افغانستان و عراق می آمد.

آن موقع سلاح مان الله اکبر بود، حالا امکانات و بودجه!گفت وگو با رزمندة دلاور جبهه های غرب، حاج محمد طالبی

پدید آورنده : نامشخص ، صفحه 22
 

منبع :  http://ghabeakseman.persianblog.ir/post/9 

/ 0 نظر / 17 بازدید